
درخت بود و تو بودی و باد، سرگردان میان دفتر باران، مداد سرگردانتو را كشید و مرا آفتابگردانتمیان حوصله گیج باد سرگردانهمیشه اول هر قصه آن یكی كه نبودنه باد بود و نه تا بامداد سرگردانو آن یكی همه ی قصه بود و در اوهزار و یك شب و صد شهرزاد سرگردانتمام قصه همین بود راست می گفتی :تو باد بودی و من در مباد سرگردانزمین تب زده، انسان عصر یخ بندانو من میان تب و انجماد سر گردانستاره ها همه شومند و ماه خسته منمیان یك شب بی اعتماد سر گردانمرا مراد تویی گرچه بر ضریح تو هستهزار آینه ی نامراد سرگرداننماد نام تو بود و نماد ناله منهزار ناله در این یك نماد سر گرداندرخ...
ادامه مطلب