
در فراغت خشكسالي ميهمان چشمهايم شده اگر آمدي با خودت كمي ابر بياور بر من ببار و دوباره در من جاري شو... ...
ادامه مطلب
از آستانه ی پنجره در شبی شفاف به تو چشم دوختم و ستاره های آویخته بر گیسوانت را تا صبح شمردم مهتاب از یقه ات سرک می کشید و رود جاری احساس از چشمت می جوشید آواز عشق را با لبانت برایم زمزمه کردی آوازی دور متعلق به هزاره های پیش که ورد زبان کولیان آفتاب سوخته ی عاشق بود ...
ادامه مطلب
دستم را به روي لحظه هاي بيقرار مي كشم احساس مي كنم از آنجا كه تو ايستاده اي تا روياهاي من تنها يك آغوش فاصله است كاش بودي... تمام شمعداني هاي حياط مي دانند اينجا باران هم اگر ببارد بدون تو بوي خشكسالي مي دهد ...
ادامه مطلب