اي عندليب باغ عشق

بيا و در اين انزوا
با من به سخن بنشين
با آواي دلنشينت
نوازش كن قلب پر دلهره و اندوه مرا
بگذار شيريني كلامت
در هم شكند قفل بسته ي لبانم را
تا با تو به پرواز در آيم

لحظه اي با من باش
در آغوشم گير
تا جان بگيرد تن به خواب رفته ام
و سو بگيرد چشمان باراني ام
كه هزاران سال است
در امتداد نگاه تو
به انتظار نشسته است
برچسب:
نویسنده: کسری کاشانی